بازهم بازگشتم ...
بازگشت به مسیری که ای کاش ترکش نمی کردم ، و صد افسوس که کردم
.
هزاران بار خواندم و تو گفتی که مسیرم را گم مکنم که هدف جز دراین
سیر نیست ، اما ... مرکب غرورم را افسار گسیخته تازاندم و تو نیز دم مزدی ، که گر
این بار نیز ناجیم بودی شاید دگر باری نبود تا این کودک لجباز خوب را از بدان
دریابد.
حال بازگشتم ...
پشت درب ایستاده ام ...
دربی از شرم ورود ، شرم از رویت که ماه جلوه ای از اوست ، شرم از
آنچه می دانستم بد است و کردم ، و حال دوازه ای ساخته در بر
رویم.
اما کلیدی دارم ، در عمق روحم ، درست در کنار آن شالوده ی سپید که
ارزشمندترین هدیه ی توست ، صدایی طنین انداخته :
برو ، اِنََّکَ اَلرحَمَن اَلرحِمین
...
درب گشوده می شود ، قدمی به جلو می آیم ، نور محض است ، آمدم
...
کودک شرمگینت را در آغوش بگیر.
متنی از: تنهاترين تنهای دنيای
تنهايی