|
از چه بگویم که دل مرا دیگر حرفی نیست جز ناله ... این روزها کمتر مسیرم به سمت دل می خورد ، اما وای به زمانی که هم مسیر باشیم ... مسیری بارانی و پر از خارهایی که انتظار پای برهنه عابر خاطره ها را می کشند .
امشب را با فكر خالصي از تو به خواب رفتم ، رويايي رقيق از هميشه در كنارت بودن را ديدم. باز هم مي دانم كه سرنوشتم با عاشقي به كدام راه مي رود ... همان راه كوتاه كه انتهايش دو راهي جداييست. خدايا بازهم بر سر اين دو راهي كه راه بانانش قلبم را هدف گرفته اند ، رسيده ام ... آخر گناه من چيست كه نبايد دل ببندم و نبايد عاشق باشم ؟؟ اين بار نيز سهم من از عاشقي ، خاطره است و فقط خاطره ....
شادم كه تو شاد باقي مي ماني و نالان از غم سوزناك جداييت از دلم . گرچه مسير مشترك سرنوشتمان به كوتاهي عمر گل بود ، اما زيبايش از هزار بوستان نيز بيشتر مي نمود . دلتنگيم را براي گرماي دستانت ، نيازم را براي لبخند آرامش بخشت و عطشم را براي نگاه نرمت كه مرهمي بر زخم هاي باز قلبم بود هيچگاه به باد فراموشي نخواهم داد كه حتي يادش نيز برايم غنيمتي بزرگ است .
این روز ها که بیشتر شب است ، تاریک و بی نور حیات و من نیز هر روز خود را در این ظلمات غرق تر می یابم و هنوزم سوزی را حس می کنم ، سوزی که نبودن هوای تازه زندگی را در این ظلمات از یادم می برد. سوز دلم که همواره بار سنگین سوالی بی پاسخ را بر دوش می کشد ....
که چرا رفتی ؟؟؟
شاید این بار بروم از این دیار شاید آزاد کنم تن خود از تن بار
شاید این بار اگر ، باز هم متولد بشوم دیگر هرگز من نکنم هوس دیدن یار
شاید اصلا ، خواستم که نباشم این بار صاحب ان قلب شکسته شده در هر دیدار
شعری از: تنهاترین تنهای دنیای تنهایی
|