برای آن عاشق بیدلی مینویسم که حرمت اشکهایم را ندانست
برای آن مینویسم که معنای انتظار را ندانست
چه روز ها و شب هایی که با یادش سپری کردم
برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود
مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست
نه دگر نگاهم را برایش هدیه میکنم
و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم
و نه با شعر هایم دلتنگی ها را فریاد میزنم
مینویسم شاید نا مهربانی هایش را باور کند
من تنها ترین تنهای دنیای تنهاییم ! دلم پره حرف نگفتس، چشم پر ز اشک نریخته، گلویی سرشار از بغض نترکیده و سینه لبریز از درد دارم . این است تمام دارایی من ! وصیت می کنم که پس از مرگم تمام داراییم با من خاک گردد تا شاید این بار سنگین را دیگر کسی تجربه نکند !