|
و امروز چه هوا گرفته بود ...
آفتاب مي تابيد ولي آسمان مملو از ابر سياه بود ؛
خورشيد سوزان، مقتدر مي درخشيد اما سرما تا ته قلبها نفوذ مي كرد ؛
باد گرمي مي وزيد ولي برف سرد همچنان تن خاطره ها را پوشانده بود ؛
هوا پاك و تميز بود ولي چشمانم چيزي در روبرو نمي ديد .
امروز بار ديگر از فراز قله دل گرمي به عمق چاه دلتنگي سقوط كردم و در خود شكستم .
چه قله مرتفعي بود ! به بلندي روز هاي دوري از تو ...
و چه سريع اتفاق افتاد ! به كوتاهي لحظات با هم بودن .
اي كاش حرفهايت بود تا دوباره در تاريكي اين چاه ، شمع و جراتي برايم مي شد ...
كاش صدايت بود و چون گذشته آرامشم مي داد ...
و اي كاش دست گرمت بود و دگر بار ريسمان نجاتم مي شد ،
ولي افسوس كه نيست و ديگر نخواهد بود .
پس چاره اي نيست به جز انتظار ...
بايد منتظر كاروان ناجي يوسف از دل چاه ماند ، كارواني كه قافله سالارش شانس است ، اما ...
شنيده ام كه اين كاروان تنها يك بار از بر دل هر كس عبور مي كند ،
و من مدتي پيش ، زماني كه تو را يافتم قافله سالار اين كاروان به ديدنم آمده بود.
اما صد افسوس كه طوفان شن اين شوره زار دستت را از دستم جدا ، و مرا در كوير دلم گم كرد.
اي كاش مي شد به گذشته بازگشت و همانجا توقف كرد ...
|