|
داشتم با خودم يه آرزوي قشنگ رو مرور مي كردم ، چه لحظات شيريني بود. داشتم فكر مي كردم چي مي شد اگر خدا فقط يه بار ديگه برم ميگردوند به كودكي ... همون دوراني كه بدترين روزهاش روزهايي بود كه مشقامو ننوشته بودم همون روزايي كه بدترين ترس هاش ترس از كتك بود ، چي مي شد راستي ؟
دلم خيلي وقته هواي پريدن تو بغل بابا رو كرده ... خيلي وقته هوس خوردن شكلات هاي بابا بزرگو كرده ... دلم مي خواست مي شد دوباره توتو خونه با مامان لي لي بازي كنم ... ولي خوب حيف كه نمي شه ، اين روزا رفتن و قدرشونو ندونستيم !
با خودم مي گفتم يعني مي شه چند سال ديگه از اين روز ها هم ياد كرد ؟ آخه شيرين اين روز ها مثل اون دوران واقعي نبود ، طعم فريب داشت ، مزه تلخ تنهايي ... خاطره اي جز جدايي ، شكست سقوط و دل شكستگي نداشت ولي خوب خيلي ياد گرفتم . خيلي !
ياد گرفتم سكوت در برابر اشتباه ، ايجاد زمينه تصور زشت ناداني در مورد خودمه ... ياد گرفتم دوست نداشته باشم تا دوستم بدارند ... ياد گرفتم هر چيز رو كه بخشيدم از دست دادم ... ياد گرفتم كه ديگر ياد نگيرم كه هرچه كمتر بدانم آسوده ترم ...
|