|
هر روز بهانه اي براي دلم مي آورم تا يادت را از او جدا كنم ، اما خاطره ات مانند پيچكي زيبا به دور قلبم گشته و آن را مي فشارد. خسته ام عزيزم ، خسته ! خسته از خيره ماندن به آسمان به اميد باران ... خسته بس كه به دلم گفتم ، بر مي گردي ...
خسته از طوفان سهمگين حوادث كه مزرعه سبز آرزوهايم را ويران كرد ... درمانده ام از زندگي كه بي تو هر روزش تيره تر از ديروز است ، بي تو دليل و مفهومم را گم كرده ام.
يك سال گذشت پایان تلخی داشت تلخ تر از زهر خارا... میروم شاید فصل جدیدی را در زندگیم آغاز کنم ....
بسیار سخت است و غریب ، بر سر دو راهی آشنا شدن ... شاید اگر در مسیر زندگی بعد از این دو راهيه آشنا شده بودیم مقصد مان بهترین ها و خوشترين ها بود. اما كم بود سهم من در سرنوشت تو كه خود این کاستي را خواستی ... هرچه بود تمام شد و وقت تسویه حساب رسید ! تمام لطف های لطيفت را چون دیني بر گردن دارم و گرفتم مزد كاري كه اگر برایت كرده ام را از خنده هایت و روي شادت ... مي گویم نه براي اولین بار و نه براي آخرین بار ، میگویم براي همیشه كه راضیم به خوشبختيت و نيست انتظاری مرا جز لبخندی پایدار بر لبان گرمت، نثار چشمان تشنه ام . من رفتم تا تو باشی... و بر نمي گردم تا باقی بمانی ...
ديگر دليلي براي تحمل اين روزهاي باقي مانده را ندارم ... ديگر دليلي نيست كه از يادم ببرد انتظارم را ... منتظرم و آگاه ، كه زمانم به پايان رسيده است ، ولي با خود مي گويم ، چرا اينگونه ؟؟
روزها را با ديدن پرستو ها و شب را به شمردن ستاره ها مي گذرانم و با خود مي گويم : چقدر زيبا بود اين دنيايي كه جز زشتي نداشت.
هنگامه رفتن رسيده ، بايد به سفر رفت ، سفري كه چمداني ندارد و هيچ كسي بدرقه ات نمي كند ... اي كاش كسي براي استقبال آمده باشد !!
ديگر كسي نيست كه كاسه اي آب پشت گام هايم بريزد ، ولي اشكهايم راه پشت سرم را خيس كرده ... قرآني نيست كه از زيرش عبور كنم اما دست خدا بالاي سرم است ، خدايي كه مدتهاست با من قهر است .
تنها اميد رفتن این است كه شنيده ام ، مي شود هر روز تو را از آن بالا ديد ...
حكم جرم عاشقي پس از دوسال در دادگاه دل عاشق صادر شد : خداحافظ رفيق غم
|