تبليغاتX
عشق من....







* نويسنده *تنهاترين تنهاي دنياي تنهايي



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان







از چه بگویم که دل مرا دیگر حرفی نیست جز ناله ...
این روزها کمتر مسیرم به سمت دل می خورد ، اما وای به زمانی که هم مسیر باشیم ...
مسیری بارانی و پر از خارهایی که انتظار پای برهنه عابر خاطره ها را می کشند .

امشب را با فكر خالصي از تو به خواب رفتم ، رويايي رقيق از هميشه در كنارت بودن را ديدم.
باز هم مي دانم كه سرنوشتم با عاشقي به كدام راه مي رود ...
همان راه كوتاه كه انتهايش دو راهي جداييست.
خدايا بازهم بر سر اين دو راهي كه راه بانانش قلبم را هدف گرفته اند ، رسيده ام ... آخر گناه من چيست كه نبايد دل ببندم و نبايد عاشق باشم ؟؟
اين بار نيز سهم من از عاشقي ،‌ خاطره است و فقط خاطره ....

شادم كه تو شاد باقي مي ماني  و نالان از غم سوزناك جداييت از دلم . گرچه مسير مشترك سرنوشتمان به كوتاهي عمر گل بود ، اما زيبايش از هزار بوستان نيز بيشتر مي نمود .
دلتنگيم را براي گرماي دستانت ، نيازم را براي لبخند آرامش بخشت و عطشم را براي نگاه نرمت كه مرهمي بر زخم هاي باز قلبم بود هيچگاه به باد فراموشي نخواهم داد كه حتي يادش نيز برايم غنيمتي بزرگ است .

این روز ها که بیشتر شب است ، تاریک و بی نور حیات و من نیز هر روز خود را در این ظلمات غرق تر می یابم
و هنوزم سوزی را حس می کنم ، سوزی که نبودن هوای تازه زندگی را در این ظلمات از یادم می برد.
سوز دلم که همواره بار سنگین سوالی بی پاسخ را بر دوش می کشد ....

که چرا رفتی ؟؟؟

 

شاید این بار بروم از این دیار
شاید آزاد کنم تن خود از تن بار

شاید این بار اگر ، باز هم متولد بشوم
دیگر هرگز من نکنم هوس دیدن یار

شاید اصلا ، خواستم که نباشم این بار
صاحب ان قلب شکسته شده در هر دیدار

شعری از: تنهاترین تنهای دنیای تنهایی


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 11:1 | |







بدترین روز...

تلخ ترین خاطره...

شوم ترین لحظه...

روز جمعه ۱۷/۱۲/۸۶ مصادف با ۲۸ صفر و رحلت پیامبر اکرم ساعت ۵:۴۹ بعد از ظهر

 

خدایا منتظر هر عذابی حتی مرگ بودم الا این...

خودت کمکم کن...


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 17:33 | |







قلبم درد تنهايي نداشت

چهره ام هرگز پريشاني نداشت

برگ هاي آخر تقويم عشق

حرفي از يک روز باراني نداشت

کاش مي شد راه سرد عشق را

بي خطر پيمود و قرباني نداشت….

 

 

كي گريه خواهد شد اين بغض كهنه ...

كه آنروز سيل اشك، عالمي را ويران خواهد كرد.

اي كاش اين غم و اندوه از كوير دلم ، راهي بجز اشك به درياي دلت داشت و اي كاش كنارم بودي تا هيچ گاه باد سرد زمانه، جرات سيلي زدن بر گونه گرمم را نمي يافتاما افسوس كه به آرامي باران بهاري ، راه دوري از دلم را قدم زدي و رفتي ، و حتي نگاهي به خورشيد دم غروب دلم در پشت سرت نيانداختي.

خورشيد اگر سوزان است به گرماي عشق زمين است كه مي سوزد و غروبش زمانيست كه زمين به او پشت مي كند و قلبش را مي شكند.

اي كاش كه باز مي گشتي تا لحظاتي چند در مراسم تقسيم غنايم جنگ بزرگ من و دلم شركت مي كردي؛ ولي در هر حال سهم تو محفوظ است.

تمام خاطره هاي خوب سهم تو و هر چه آرزوي ناب است سهم من.

اين خورشيد دلم اكنون دست نياز بسوي گرماي دستان تو دراز كرده ، كه سردِ سرد گشته ، دگر بار دستانم را بگير حتي براي لحظه اي در خيال ...

مهربان تر از تو سراغ نداشتم هنگامي كه آنطور عاشقانه ساعت ها با من سخن مي گفتي و از بار دلم مي كاستي ...

و بي رحم تر از تو نمي شناسم وقتي آنطور حرمت گل سرخ را مي شكني ...

به خدا سوگند اگر مي دانستم سرنوشت اين گل سرخ سرنوشت دلم است،هيچ گاه به ارمغانش نمي آوردم.مگرتاكنون كم تير به قلبم زده بودي كه اين بار نيزه ات را بسوي گل نشانه رفتي ؟ شايد برايت تلخ بود شنيدن كلمه اي از سخنان هر روزه ات به من ، كه اين طور بي رحم شدي ؟ و شايد هم ديگر ، آنقدر كوچك شده ام كه نمي تواني در دلت بيابيم ؟!

خاطرم هست كه بارها و بارها شكستي !    قلبم را ، غرورم را ، حرمتم را ...
اما هيچ زمان
هيچ نگفتم ، به اميد روزي كه خود در اين شرايط باشم و تو هيچ نگويي ، ولي ...

دنيا به كام توست ! كه جدايي دلت از دلم ، چون جدايي گلبرگي از قامت چون گلت بود ...
حق با توست ! كه نبودم آن عروسك روياهايت، كه هر زمان بازيت پايان يافت در كنج گنجه
بخوابد ولب به
سخن برنيارد ...
و افسوس كه جدايي دلم از دلت ، چون جدايي ريشه از قامت درختي خشكيده بود…خدايا مي دانم
كه قهري با من ، ولي دعايم را استجابت كن كه ديگر مثل خودت تنهايم ...
گلم را كه از هر گلي زيبا تر است ، تا دنيا به قدرتت دنياست ، تازه و گل باقي دار و عمرم را به
عمرش ببخش تا عمر گلش نباشد.

وعده دعوت به درگاهت را به من دادي! ولي خاطرم نيست كي وعده اجابت ، با دلي شكسته و صورتي خيس را به تو دادم ؟؟

 

 

***گر میدانستی که چه زخمی دارد. که چه دردی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من خسته نمیپرسیدی اه ای غريبه چرا تنهایی***

 

 

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 10:8 | |







برای تو می نویسم که تنها مسیر سبز زندگیم بودی !

و امروز چه هوا گرفته بود ...

آفتاب مي تابيد ولي آسمان مملو از ابر سياه بود ؛

خورشيد سوزان، مقتدر مي درخشيد اما سرما تا ته قلبها نفوذ مي كرد ؛

باد گرمي مي وزيد ولي برف سرد همچنان تن خاطره ها را پوشانده بود ؛

هوا پاك و تميز بود ولي چشمانم چيزي در روبرو نمي ديد .

 

امروز بار ديگر از فراز قله دل گرمي به عمق چاه دلتنگي سقوط كردم و در خود شكستم .

چه قله مرتفعي بود !  به بلندي روز هاي دوري از تو ...

و چه سريع اتفاق افتاد !  به كوتاهي لحظات با هم بودن .

 

اي كاش حرفهايت بود تا دوباره در تاريكي اين چاه ، شمع و جراتي برايم مي شد ...

كاش صدايت بود و چون گذشته آرامشم مي داد ...

و اي كاش دست گرمت بود و دگر بار ريسمان نجاتم مي شد ،

ولي افسوس كه نيست و ديگر نخواهد بود .

 

پس چاره اي نيست به جز انتظار ...

بايد منتظر كاروان ناجي يوسف از دل چاه ماند ، كارواني كه قافله سالارش شانس است ، اما ...

شنيده ام كه اين كاروان تنها يك بار از بر دل هر كس عبور مي كند ،

و من مدتي پيش ، زماني كه تو را يافتم قافله سالار اين كاروان به ديدنم آمده بود.

اما صد افسوس كه طوفان شن اين شوره زار دستت را از دستم جدا ، و مرا در كوير دلم گم كرد.

اي كاش مي شد به گذشته بازگشت و همانجا توقف كرد ...

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 22:59 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com

BLOGFA.COM
کدهای خفن جاوا اسکریپت