|

حس غريب من!!!....
بعضی وقتها اینطوری میشه...یه حس...یه حس لعنتی میاد و داغونت میکنه...
به روی خودت نمیاری...ولی درد داره...خیلی زیاد...درد می خواد اشک بشه و از چشمهات بریزه بیرون ولی جلوشو میگیری...
حس میکنی قلبت داره فشرده میشه... ولی... ولی نمی تونی دم بزنی... حتی نمی تونی رو حسی که داری اسم بذاری...
و نمی خوای تسلیمش بشی...
منتظری....منتظر اینکه یه اتفاقی بیفته تا...تا چی بشه؟...
تا دردت فریاد بشه یا اشک... یا شاید یه مرهمی بشه برای دردت...
حتی اگه ندونی دردت چیه...
دلت بخواد یکی اینو بفهمه... تو نگی ولی اون بفهمه... بفهمه و ... چی بشه؟ ...
بیاد پیشت... مثل همیشه دستت رو بگیره تو دستش... سرت رو بذاری رو شونش و گریه کنی...
و اونم هیچی نگه...فقط باشه...حضورش رو حس کنی...
و آروم بشی...
...
...
(تا اون لحظه باید تظاهر به آروم بودن بکنی...تظاهر به شادی...نیازی به تلاش نیست...مجبورت میکنن...)
ولی
خدایا
چه لحظه های که تو زندگی گمت کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...
چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی...
چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...
چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح منه ...
وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه اوردم تو پناهم دادی...
وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرمش دادی...
تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...
وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...
وقتی دوستام درددلاشون و برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه...
اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...
وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ... نه شاد بودن واسه داشته ها ... و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ...
و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی ...
خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....
خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت
*دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت*

خسته ام
من خسته ام ، خسته خسته و سرگردان ، تنها و بي كس گوشه اتاق تاريكم نشسته ام ، مثل هرشب تنها همدمم را در آغوش كشيده ام . او كيست ؟ دو زانوي من ....
آری من دو زانوی خويش را در آغوش كشيده ام و او را ميفشارم ، تا حس سفر در دلم هميشه تازه بماند . آری دو زانوی من هميشه مرا در يافتن عشق و حقيقت همراهی كردند ، اما هيچگاه آن را نيافتم . درها همه بسته بودند ، قلبها يخ زده و توخالی....... حال می خواهم بگريم .... فرياد بزنم ..... ناگفته ها را بازگو كنم ..... اما برای كه ؟ اما برای چه؟ جز اين دو زانوی من چه كسی است تا مرا دريابد.....؟ چه كسي است تا من بتوانم با او از عشق و دوست داشتن بگويم .....؟ آرای به راستي كه هيچ كس نيست ..... هست؟ من تنها هستم ، تنهای تنها .... شايد فقط تنهايی مرا بفهمد .... شايد تنهايی بتواند داغ تنهايی را در من آرام كند! اين دو زانوی من، كه هرگز مرا تنها نگذاشتند ، اكنون خسته اند ، حس رفتن ندارند ، مي خواهند در آغوش من بمانند.... تنهايی تنها كسی بود كه من می توانستم برای او آرام آرام اشك بريزم ..... وآنگاه آرام و بی صدا زانوهايم در آغوش من به خواب مي رفتند و من در آغوش سرد تنهايی. تنهايي با همه رفافتش، تك تك روياهای مرا سوزاند، رويای عشق را .... رويای فردا را.... اكنون من تنها هستم ... تنهای تنها در اتاق تاريكم ..... پس ای تنهايی با من بمان ، اما از تو خواهشی دارم ميكنم هيچ گاه حس عشق را در من همچون رويای عشقم نسوزان. هر چند ميدانم كه تو او را هم از من خواهی گرفت ... حال من در تنهايی خويش گم شده ام، همه چيز را از دست داده ام ، حتی خودم را ......
|