تبليغاتX
عشق من....







* نويسنده *تنهاترين تنهاي دنياي تنهايي



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان







چرا باید توان پس دهم.......

باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد

باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد

باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها

خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها

باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله

ديده ام مى بارد اما نم نم و بى‌حوصله

باز قلب پنجره بر روى‌من وا مى شود

باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود

باز هم لاى‌كتابم مى‌نهم يك شاخه ياس

مى‌كنم بهر پيامى قاصدك را التماس

باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مى‌شوم

باز هم با ياد تو سر شار رويا مى‌شوم

 

 

 

 

پاییز را دوست دارم...

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

 بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

 بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

           بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز

و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 19:1 | |







 

برای دیدن چشمانی که تمام احساس دنیا را می توانم در آن ببینم ...

چه بی قرارم برای تو که یکباره تمام دنیا را زیبا تر از هر دیده ای در دیده گانم نهادی ...

بگو تا فردای آمدنت  ؛ تا سحر شدن این شب فراق  ؛  تا پایان این جاده تاریک ؛

چگونه با این دل بی تاب ، من سر کنم ... ؟؟

 کدامین قصه سر سپردگی در گوشش بخوانم تا کمی با من مدارا کند ؟

به خدا بی تابم ...

برای یک لحظه سر گذاشتن بر شانه ای که آرامش تمام عمر را برایم به ارمغان دارد .

وقتی چشم دل می بارد تو بگو چگونه آرامش کنم ... ؟

توکه مخاطب این دلی بگو  !

من لذت نواختن سیلی محکم عشق بر گوش یک دل بیقرار را می خواهم ،

تو بنواز ؛  من به نواختن دستان تو محتاجم .

با کدامین اسب سپید افسانه ای این گونه می تازی

که من برای رسیدن به تو این همه بیقرارم ؟

برق چشمانت را از کدامین ستاره عاشق ره توشه داری که من این همه بی تو، تارم ؟

از کدامین قصه ي كودكي ام بیرون آمدي ، با کدامین رؤیا به ویرانه های  دل من سر زدی

که دل مرا از رؤیای نا کجا آباد این زمانه دزدیدي ؟؟

کفش افسانه ای ام  را در کدامین مهمانی جا گذاشتم كه هنوز پيدايش نكرده ام ؟؟

آخه چه بنامم تو را......؟؟؟؟

مهربان ؟؟

زیبا دو گیتی؟؟

فرشته ی آسمان ها ؟؟

خدای همه ی خوبی ها؟؟؟

چراغ تاریکی ها؟؟

مرهم دردها ...؟؟؟

چه بنامت...؟؟؟

چه .......؟؟؟

پس همین ودود که صفاتی از صفات خداست میناممت .....تا بدانی که فقط تو شایسته ی این نامی.....فقط تو.

 

 

اینم یه شعر قشنگ که خیلی دوسش دارم و داداش سیاوشم زحمتش و کشیده و واسم گذاشته..

داداشی گلم ممنونم ازت ..... داداشم تو نبودی من چی کار می کردم...... .

دمادم شهر كوچك تر و كوچك تر و كوچك تر مي گردد،
از خودم دور مي شوم.
دورتر و بيگانه تر و بعد سياهي يي موهوم.
شكلي مجهول.
بعد سايه اي كمرنگ. بعد نقطه اي و بالاخره هيچ....
سخت مي گريزم.
سخت مي هراسم.
از اين كه هر روز جايم تنگ تر و تنگ تر مي گردد.
سخت مي هراسم.
همه را نفي مي كنم تا خودم را اثبات كنم.
كدام خود را؟ كدام " من " را؟
نمي دانم!

بي امان مي كوشم تا
ديوارهاي فرديت را ويران سازم.
بي امان مي پايم تا از بودن به شدن برسم

داداش سیاوش فکر می کنی من کم میلرم اینم تقدیم تو می کنم ....

می دونم ....

ولی قبولش کن...

 

پشت ديوار تنهايی ها نشستم

برای تو و قلب پاکم گريه کردم

گفتم يبا ای نازنينم

بيا که ديگر طاقت دوری ندارم

گفتم بيا قفل سکوتم را شکستم

بيا ببين که  دل به آوای تو بستم

گفتم ببين تاج غرورم زير پايت

شد ذره ذره قلب من با آن نگاهت

گر  نرفتم من دو پايم خسته بود

هر چه من فرياد کردم هر دو گوشت بسته بود

نازنين اين دل شکست از جور تو

شور عشق و عاطفه پژمرد از هجران تو

اين منم تنهای تنها خسته از بيداد تو

تو کجايی ؟ بسته اند آنجا مگر چشمان تو؟




 

 

 

 

 

زندگینامه یه عاشق واقعی ...

 

نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت
محل تولد؟
بهشت پاك
اينك محل سكونت؟
زمين خاك
آن چيست بر گردن نهادي؟
امانت است
قدت؟
روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك
اعضاء خانواده؟
حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هواي دوست
نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك
جنست ؟
نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت اميدم
شاكي تو ؟
خدا
نام وكيل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
يك سيب از درخت وسوسه
تنها همين ؟
همين!!!!
حكمت؟
تبعيد در زمين
همدست در گناه؟
حواي آشنا
ترسيده اي؟
كمي
ز چه؟
كه شوم اسير خاك
آيا كسي به ملا قاتت آمده؟
بلي
كه؟
گاهي فقط خدا
داري گلايه اي؟
ديگر گلايه نه؟، ولي ...
ولي چه ؟
حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟
دلتنگ گشته اي ؟
زياد
براي كه؟
تنها خدا
آورده اي سند؟
بلي

چه ؟

دو قطره اشك
داري تو ضامني؟
بلي
چه كسي ؟
تنها كسم خدا
در آ خرين دفاع؟
مي خوانمش كه چنان اجاب

التماس داری برای همه انسانها

 

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 17:31 | |







نيستي كه اندازه بگيري وسعت دلتنگي من

همه جا پر شده از تو ...

لا به لاي همه گلدانها...

حتي توي حوض ماهيها پيدايي

در تمام نفسم ميشنوم بوي تو را
                                                                                      
روي ديوار كه پوشيده شده از پيچك

باز تو نيلوفر من مي پيچي ساناز بدور پيچك

اين همه هستي و باز غرقم در غربت تنهاي خود

آه، چه مي گويم ؟

به يقين خاطر نازكت آزرده شده از دستم

خواهش دست من از لمس تنت بيهوده ست

تو عزيزي گل من

مثل يك قطره اشك ، جسم تو پاك و ذلال است

آه، اي ياس، گل زيبايم

باز دلم تنگ صداي تو شده است

باز دلگير هواي تو شده است

غربت اين دشت پر از فتنه تنهايي توست

باز آغوش تو را داد زدم

باد برخاست صدايم بشكست

اي تمامي وجودم ، پيكر بي جان مرا ياري كن

نه، ... تمناي مرا پاسخ نيست

خسته از خانه و ديوار شدم

بروم دل بدهم ، عاشق كوچه شوم

شايد بجايي برسم....

 

 

 

 دوست دارم ودود

 

خدايا!
    هرکه مست از شراب چشم تو نيست، زنده به چيست؟
خدايا!
    ما بنده توئيم و بنده را جز اطاعت نشايد.به ما الفباي بندگي بياموز.
خدايا!
    بي نگاه لطف تو،هيچ کار به سامان نمي رسد.نگاهت را از ما دريغ نکن.
خدايا!
    عنانمان را از دست نفسمان بستان و ياد خودت را چنان در دلمان بنشان که تو از چشممان     ببيني و از گوشمان بشنوي و از زبانمان بگويي.
خدايا!
    نگاهمان را از غير خودت بگردان و ما را نگران خودت بگردان.
خدايا!
   
به ما آداب عاشقي بياموز و اصول عشقبازي و راه و رسم کرشمه شناسي.
خدايا!
    چشم ديدن جلوه هاي جمالت را به کوردلان زيبايي نشناس عنايت کن.
خدايا!
    در قيامت با چه رويي به چشمهاي تو نگاه کنيم که در مقابل عمري نعمت،جز گناه و معصيت نياورده ايم.شرمساريِ  آن روز از هر عذابي دردناک تر است.دستمان بگير.
خدايا!
    دين و ديانت را براي اهل تديّن معنا کن.
خدايا!
    خنجر جهالت،کندتر از شمشير عداوت نيست.پناه بر تو از جهالت دينداران و عداوت دنيامداران.
خدايا!
    عالمان و هنرمندان و خطيبان را عاملان به گفته هايشان قرار ده.
خدايا!
    شهرت شهوت را از دل هنرمندان ببر و و به جاي آن اخلاص و معرفت بنشان.
خدايا!
    به چشم، گريه بياموز و به دل ،اِنکسار و به همه جوارح و اعضا،بندگي

 

 

 

من که بچه کوچولو رو که می دیدم از دستش فرار می کردم .حوصله نداشتم باهاش کل کل کنم

ولی حالا مبین کوچولو رو که دیدم انقدر دلم می خواد یه بار دیگه ببینمش ..... لوپاشو بکشم ....

وای خدا جونم چه قدر ناز بود ...... به داداش سیاوشم کشیده ......هم تو تپلی هم تو خوشگلی ...

منم اینقدر توپولا رو دوست دارم ....مثل ودودم که توپوله .

 

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 21:14 | |







بسم رب العشاق

قيص بن عامر را که ميشناسيد همون آقاي مجنون مشهور که نظامي کلي ازش دم زده ... يه روز تو يکي از پارکهاي بهشت قدم ميزد چشمش افتاد به حلاج که يه گوشه پارک نشسته وداره به يه مسئله فکر ميکنه ... جلو رفت وسلام کرد:

- سلام آقا حلاج .....

- سلام قيص حالت چطوره؟

- خوبم شما خوبيد؟

- منم خوبم

- ببخشيد ميتونم باهاتون صحبت کنم؟

- خواهش ميکنم ... بفرماييد:

- ببيندي آقا مدتيه يه سوال ذهنمو مشغول کرده ... خواستم از خودتون بپرسم ... ببينيد شما عاشق بودين منم عاشق بودم .... هر دومون مشهور شديم وتا الان زبان زد عاشقي تو کتاب شعرا .... ولي من به عشقم نرسيدم وشما رسيدين ....فرق بين منو شما چيه ؟ چرا من بايد با نرسيدن مشهور بشم وشما با رسيدن ....چي ميشد اگه من به ليلي ميرسيدم و مشهور ميشدم :

حلاج - با يه لبخند - جواب داد: ببين پسرم ... شباهت عشق منو تو اين بود که عشق هر دومون پاک بود و خالص ... واقعآ جز معشوق چيزي رو نميديديم .... و همين باعث شد عشق منو شما تو کتابها ثبت بشه

و اما جواب سوالت ، به قول تو هر دو مون عاشق بوديم هر دومون هم عشقمون پاک بود .... فقط ميمونه معشوق ها ... پس حتمآ معشوق ها با هم فرق ميکنند

معشوق تو ليلي بود درسته؟ يه انسان از جنس خودت ... که با تحريک نيروي عاطفه محبتي بين تو واون به وجود اومد و به دلايلي اون عاطفه اونقدر زياد شد که تمام افکار تو رو دربرگرفت ...و تو جز ليلي کسي را نميديدي

در صورتي که همين ليلي که ديگران از او مو بينند وتو پيچش مو در نظر ديگران خيلي زيبا جلوه نميکرد ... اميدوارم از حرفهام ناراحت نشي ... اگه تو دنيا از تو ميپرسيدن بهترين موجود عالم کيه ميگفتي ليلي ... چون او تمام افکار تو رو تسخير کرده بود ... در صورتي که ديگري هم نسبت به معشوق خودش هم همين حس را داره ....مثلآ فرهاد ...اونم ازش بپرسي بهترين موجود عالم کيه ميگه شيرين ... البته اين جواب چندان هم غلط نيست ...ليلي براي تو خوبه .....شيرين هم براي فرهاد ... خيلي طبيعيه ..... ميدوني چيه؟ تو حاضر نيستي معشوقتو به همه نشون بدي ....چون ميگي ليلي فقط مال منه درسته؟

- درسته

تو دوست داري همون قدر که ليلي را دوست داري اونم تو رو دوست داشته باشه؟ درسته؟

- بله آقا

ولي عزيز من ...عشق من اينطوري نيست .... من برخلاف تو دوست دارم همه جا فرياد بزنم ومعشوقمو به همه نشون بدم ... وبه معشوقم افتخار کنم

من همينکه معشوقمو دوست داشته باشم برام کافيه واو هر بلايي که سرم بياره برام شيرينه و توقعي ندارم که اونم منو دوست داشته باشه گر چه داره... تو و معشوقت گرچه از نظر کالبد جسم مثل همين ولي روحتون با هم فرق ميکنه ولي روح من از روح معشوقم گرفته شده .... بهتر بگم من، من نيستم من خود معشوقم .... وقتي معشوقم باشه من نيستم اگر هم نباشه هم نيستم .... تو عشقت گرفته از احساسات بود که يه مقداريش از بين ميره و براي دوامش بايد خيلي سختي بکشي ولي عشق من گرفته از احساسم نيست .... تو هر چه از عشقت دور بشي چون يادش در دلته موندگارتره ولي من هر چه به معشوقم نزديک تر بشم .... عشقم موندگار تره ...

و اما سوال آخري که پرسيدي که چي ميشد من به ليلي مي رسيدم .... خوب عزيز من اگه تو به ليلي ميرسيدي ميشدي مث همه اونهايي که به هم رسيدن و زندگي کردن وکسي اونها را نيمشناسه ...تو اگه موندگار شدي واسه نرسيدن به عشقته .... ومن هم اگه به عشقم نميرسيدم ميشدم مث همه آدمهاي ديگه .... زياد که حرف نزدم ؟

مجنون که حسابي تحت تاثير قرار گرفته بود جواب داد نه نه خواهش ميکنم .... ولي آقاي حلاج مگه معشوق شما، جز شما عاشق ديگه اي هم داره ...چرا من نشناختمش؟ اصلآ کي هست؟

معشوق من عاشقيه که عاشق عشاقش ميشه .... تا اون عاشقت نشه عاشقش نميشي ... ته از شرابش مست مستت نکنه عاشقش نميشي .... تا تو آغوشش نگيردت عاشقش نميشي ...

معشوق من عاشق فراون داره .....ولي عشقش خرج داره ...خيلي هم سنگينه .... خيلي ....... معشوق من خداست .

مجنون : خدا؟ منم دوستش داشتم ولي اندازه شما نشناختمش ... حيف شد ...

- آره خيلي حيف شد

- آخرين سوالمو بپرسم؟ بپرس عزيزم

- ميگن شما را اعدام کردند ميشه بگيد جرمتون چي بود؟

- جرم من اين بود که اسرار هويدا ميکردم ....

- يعني چي؟

- هيچي ... مهم نيست ... اگه قرار بود بفهمي تو دنيا ميفهميدي ...

- خوب ...ببخشيد مزاحمتون شدم ...بازم ميتونم شما را ببينم؟

آره ولي اين دفعه اگه خواستي تشريف بياري با ليلي خانم بياين ...

خداحافظ ...

 

                خدا جونم من معشوقمو سپردم دست خودت ......که تو   بهترین حافظی.

                       خدای خوبم مواظب ودودم باش                                                    

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 18:39 | |







 

                               سازنده ترين کلمه" گذشت" است... آن را تمرين کن
                                   پر معني ترين کلمه" ما" است...آن را بکار ببند.
                                  عميق ترين کلمه "عشق" است... به آن ارج بنه.
                                   بي رحم ترين کلمه" تنفر" است...از بين ببرش.
                                 سرکش ترين کلمه" هوس" است...بآ آن بازي نکن.
                                خود خواهانه ترين کلمه" من" است...از ان حذر کن.
                                    ناپايدارترين کلمه "خشم" است...ان را فرو ببر.
                                   بازدارترين کلمه "ترس"است...با آن مقابله کن.
                                    با نشاط ترين کلمه "کار"است... به آن بپرداز.
                                      پوچ ترين کلمه "طمع"است... آن را بکش.
                           سازنده ترين کلمه "صبر"است... براي داشتنش دعا کن.
                                روشن ترين کلمه "اميد" است... به آن اميدوار باش.

                                   ضعيف ترين کلمه "حسرت"است... آن را نخور.
                                     تواناترين کلمه "دانش"است... آن را فراگير.
                              محکم ترين کلمه "پشتکار"است...آن را داشته باش.
                                    سمي ترين کلمه "غرور"است... بشکنش.
                              سست ترين کلمه "شانس"است... به اميد آن نباش.
                                 شايع ترين کلمه "شهرت"است... دنبالش نرو.
                                 لطيف ترين کلمه "لبخند"است...آن را حفظ کن.
                         حسرت انگيز ترين کلمه "حسادت"است... از آن فاصله بگير.
                              ضروري ترين کلمه "تفاهم"است... آن را ايجاد کن.
                            سالم ترين کلمه "سلامتي"است... به آن اهميت بده.
                             اصلي ترين کلمه "اطمينان"است... به آن اعتماد کن.
                         بي احساس ترين کلمه "بي تفاوتي"است... مراقب آن باش.
                          دوستانه ترين کلمه "رفاقت"است... از آن سوءاستفاده نکن.
                              زيباترين کلمه "راستي"است... با ان روراست باش.
                               زشت ترين کلمه "دورويي"است... يک رنگ باش.
                  ويرانگرترين کلمه "تمسخر"است... دوست داري با تو چنين کنند؟
                            موقرترين کلمه "احترام"است... برايش ارزش قايل شو.
                                   آرام ترين کلمه "آرامش"است... به آن برس.
                         عاقلانه ترين کلمه "احتياط"است... حواست را جمع کن.
             دست و پاگيرترين کلمه "محدوديت"است... اجازه نده مانع پيشرفتت بشود.
                                  سخت ترين کلمه "غيرممکن"است... وجود ندارد.
                  مخرب ترين کلمه "شتابزدگي"است...مواظب پلهاي پشت سرت باش.
                        تاريک ترين کلمه "ناداني"است...آن را با نور علم روشن کن.
                             کشنده ترين کلمه "اضطراب"است...آن را ناديده بگير.
                                 صبورترين کلمه "انتظار"است... منتظرش باش.
                                 بي ارزش ترين کلمه "انتقام"است... بگذاروبگذر.
                           ارزشمندترين کلمه "بخشش"است... سعي خود را بکن.
                  قشنگ ترين کلمه "خوشروئي"آست... راز زيبائي در آن نهفته است.
                       تميزترين کلمه "پاکيزگي"است... اصلا سخت نيست.
                          رساترين کلمه "وفاداري"است... سر عهدت بمان.
            تنهاترين کلمه "گوشه گيري"است...بدان که هميشه جمع بهتر از فرد بوده.
             محرک ترين کلمه "هدفمندي"است... زندگي بدون هدف روي آب است.
                  هدفمندترين کلمه "موفقيت"است... پس پيش به سوي آن و....

 

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 17:41 | |







 

امروز يه داستان مينويسم ولي يکم طولانيه اما خواهش ميکنم تا اخرش بخونيد فکر ميکنم ارزش خوندن داشته باشه

 توجه: از اونجايي که وبلاگ بازديد کننده توي همه سنين داره خواهشمندم افراد زير 10 سال و بالاي 60 سال و بيماران قلبي نخونن فقط برن اخر مطلب نظر بدن

چشمامو که باز کردم همه جا تاريک بود .

تموم تنم درد مي کرد .

خواستم سرمو بلند کنم ولي نتونستم .

يه چيزخيلي سنگين و سفت روي صورتم بود .

نمي تونستم خوب نفس بکشم .                                                   

احساس نفس تنگي مي کردم .

بوي خاک مي اومد .

خاک مرطوب .

چند بار پلکامو باز و بسته کردم .

يعني چي ؟

اينجا کجاست ؟

دستام محکم به تنم چسبيده بود .

خداي من .. خداي من .... خداي من

چشمامو به هم فشار دادم و زير لب زمزمه کردم :

- خداي من ... نکنه .. نکنه ... خدا خدا خدا ...

حس کردم قلبم ريخته کف سينه ام .                                                       

 

داد زدم .

- آيييييييييييييييييييي ....

صدام که توي گوشم پيچيد وحشت کردم .

هيچکسي نبود .

هيچکس .

سرمو به سمت راست برگردوندم .

اونچيزي که روي صورتم سنگيني مي کرد اومد پايين تر و چسبيد روي فکم .

سرم همونطور موند .

صداي ضربان قلبمو ميشنيدم .

- آييييييييييي تور و خدا يه نفر کمک کنه .

صداي مبهم و گنگي به گوشم مي رسيد .

صداهايي شبيه جيغ و گريه .