|

برای دیدن چشمانی که تمام احساس دنیا را می توانم در آن ببینم ...
چه بی قرارم برای تو که یکباره تمام دنیا را زیبا تر از هر دیده ای در دیده گانم نهادی ...
بگو تا فردای آمدنت ؛ تا سحر شدن این شب فراق ؛ تا پایان این جاده تاریک ؛
چگونه با این دل بی تاب ، من سر کنم ... ؟؟
کدامین قصه سر سپردگی در گوشش بخوانم تا کمی با من مدارا کند ؟
به خدا بی تابم ...
برای یک لحظه سر گذاشتن بر شانه ای که آرامش تمام عمر را برایم به ارمغان دارد .
وقتی چشم دل می بارد تو بگو چگونه آرامش کنم ... ؟
توکه مخاطب این دلی بگو !
من لذت نواختن سیلی محکم عشق بر گوش یک دل بیقرار را می خواهم ،
تو بنواز ؛ من به نواختن دستان تو محتاجم .
با کدامین اسب سپید افسانه ای این گونه می تازی
که من برای رسیدن به تو این همه بیقرارم ؟
برق چشمانت را از کدامین ستاره عاشق ره توشه داری که من این همه بی تو، تارم ؟
از کدامین قصه ي كودكي ام بیرون آمدي ، با کدامین رؤیا به ویرانه های دل من سر زدی
که دل مرا از رؤیای نا کجا آباد این زمانه دزدیدي ؟؟
کفش افسانه ای ام را در کدامین مهمانی جا گذاشتم كه هنوز پيدايش نكرده ام ؟؟
آخه چه بنامم تو را......؟؟؟؟
مهربان ؟؟
زیبا دو گیتی؟؟
فرشته ی آسمان ها ؟؟
خدای همه ی خوبی ها؟؟؟
چراغ تاریکی ها؟؟
مرهم دردها ...؟؟؟
چه بنامت...؟؟؟
چه .......؟؟؟
پس همین ودود که صفاتی از صفات خداست میناممت .....تا بدانی که فقط تو شایسته ی این نامی.....فقط تو.
اینم یه شعر قشنگ که خیلی دوسش دارم و داداش سیاوشم زحمتش و کشیده و واسم گذاشته..
داداشی گلم ممنونم ازت ..... داداشم تو نبودی من چی کار می کردم...... .
دمادم شهر كوچك تر و كوچك تر و كوچك تر مي گردد، از خودم دور مي شوم. دورتر و بيگانه تر و بعد سياهي يي موهوم. شكلي مجهول. بعد سايه اي كمرنگ. بعد نقطه اي و بالاخره هيچ.... سخت مي گريزم. سخت مي هراسم. از اين كه هر روز جايم تنگ تر و تنگ تر مي گردد. سخت مي هراسم. همه را نفي مي كنم تا خودم را اثبات كنم. كدام خود را؟ كدام " من " را؟ نمي دانم!
بي امان مي كوشم تا ديوارهاي فرديت را ويران سازم. بي امان مي پايم تا از بودن به شدن برسم
داداش سیاوش فکر می کنی من کم میلرم اینم تقدیم تو می کنم ....
می دونم ....
ولی قبولش کن...
پشت ديوار تنهايی ها نشستم
برای تو و قلب پاکم گريه کردم
گفتم يبا ای نازنينم
بيا که ديگر طاقت دوری ندارم
گفتم بيا قفل سکوتم را شکستم
بيا ببين که دل به آوای تو بستم
گفتم ببين تاج غرورم زير پايت
شد ذره ذره قلب من با آن نگاهت
گر نرفتم من دو پايم خسته بود
هر چه من فرياد کردم هر دو گوشت بسته بود
نازنين اين دل شکست از جور تو
شور عشق و عاطفه پژمرد از هجران تو
اين منم تنهای تنها خسته از بيداد تو
تو کجايی ؟ بسته اند آنجا مگر چشمان تو؟
زندگینامه یه عاشق واقعی ...
نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادري نه پدري، بنويس اولين يتيم خلقت محل تولد؟ بهشت پاك اينك محل سكونت؟ زمين خاك آن چيست بر گردن نهادي؟ امانت است قدت؟ روزي چنان بلند كه همسايه خدا،اينك به قدر سايه بختم به روي خاك اعضاء خانواده؟ حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك روز تولدت؟ روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟ اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟ رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان وزنت ؟ نه آنچنان سبك كه پرم دئر هواي دوست نه آ نچنان وزين كه نشينم بر اين خاك جنست ؟ نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا شغلت ؟ در كار كشت اميدم شاكي تو ؟ خدا نام وكيل ؟ آن هم خدا جرمت؟ يك سيب از درخت وسوسه تنها همين ؟ همين!!!! حكمت؟ تبعيد در زمين همدست در گناه؟ حواي آشنا ترسيده اي؟ كمي ز چه؟ كه شوم اسير خاك آيا كسي به ملا قاتت آمده؟ بلي كه؟ گاهي فقط خدا داري گلايه اي؟ ديگر گلايه نه؟، ولي ... ولي چه ؟ حكمي چنين آن هم يك گناه!!؟ دلتنگ گشته اي ؟ زياد براي كه؟ تنها خدا آورده اي سند؟ بلي چه ؟ دو قطره اشك داري تو ضامني؟ بلي چه كسي ؟ تنها كسم خدا در آ خرين دفاع؟ مي خوانمش كه چنان اجاب
التماس داری برای همه انسانها

|