تبليغاتX
عشق من....







* نويسنده *تنهاترين تنهاي دنياي تنهايي



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان







گاهی اوقات
احتیاج به یه آدمی داری٬
یه دوستی٬
که واسته روبه‌روت
محکم توی چشمات رو نگات کنه
و بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونه‌ش گریه کنی٬
بلزی٬
و با خودت فکر کنی که «  تو واقعاً چته .. »

 

 

يادمون باشه که هيچکس رو اميدوار نکنيم بعد يکدفعه رهاش کنيم چون خرد ميشه ميشکنه و آهسته ميميره.

 يادمون باشه که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره.

 يادمون باشه قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم.

 يادمون باشه هيچوقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره.

يادمون باشه اگه کسی رو دوست داشتیم تا پارچه ی سفید رومون نکشیدن ترکش نکنیم.

 

 

عشق این علاقه رو می خواد نه.........

زماني آدم مشتاقي بود كه مي خواست به یه عشق پاک برسه. به نزد عاشق ترین انسان شهر , رفت , تا با اون مشورت بکنه .
 فردي كهنسال بود و در باره
عشق (اونم عشق پاک) چیزای زیادی می دونست.

ازش پرسید چه جوری منم می تونم به این مقام عشق  تو برسم؟

پیر مرد كه زياد اهل حرف زدن نبود , تصميم گرفت صحبت نكنه و به جاش عملاً براي او توضيح بده .
اون رو  به كنار دريا برد و خودش در حالي كه لباس به تن داشت , مستقيماً به درون آب رفت
او دوست داشت چنين كار عجيب و غريبي انجام
بده و مخصوصاً وقتي سعي داشت نكته اي را ثابت كنه .
او نیز با احتياط دستور او را دنبال كرد و به درون دريا قدم برداشت و نزدپیر مرد به جايي رفت که آب تا زير چانه اش مي رسيد پیرمرد

بدون گفتن كلمه اي دستش را دراز كرد و بر روي شانه های او گذاشت سپس عميقاً در چشمان اوخيره شد و با تمام توانش سر او را به زير آب فرو برد .
تلاش و تقلايي از پي آمد و پيش از آنكه زندگي
او پايان يابد , پیرمرد اسيرش را آزاد كرد .  به سرعت به روي آب آمد و در حالي كه نفس نفس مي زد و به دليل بلعيدن آب شور به حال خفگي افتاده بود.
به دنبال
پیرمرد گشت تا انتقامش را از پير عاشق بگيرد . در نهايت تعجب او, پيرمرد صبورانه در ساحل منتظر ايستاده بود .

وقتي به ساحل رسيد , با عصبانيت داد زد : ((چرا خواستي مرا بكشي ؟))پیرمرد با آرامش سئوال او را با سئوالي جواب داد:

 تو وقتي زير آب بودي و مطمئن نبودي كه روز ديگر را خواهي ديد يا نه چه چيز را در دنيا بيش از همه مي خواستي ؟
 لحظا تي انديشيد سپس به آرامي گفت مي خواستم نفس بكشم .
پیرمرد چهره اش گشاده شد و گفت آری هر وقت براي عشق همينقدر به اندازه اين نفس كشيدن مشتاق باشی آنوقت به آن دست مي يابي .

"عشق را با تمام وجود بطلبيد تا بيابيد"

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 16:58 | |







 

((گناه من چیه که تو رو دوست دارم؟))

چی کنم با این دردا آخه خدا جونم من که به کسی زخم زبون نزده بودم چرا حالا باید هدف زخم زبونا که مثل تیر می مونه قلب من باشه چی کار کنم با این همه غم امروز چشام پر اشک بود سینه ام پر درد . حرف اون آدم خیلی زجرم داد واژگونم کرد خرابم کرد شکستم داغونم کرد.

تو بگو خدا سهم من از این بهار چیه .؟؟ چرا باید درخت های دلم اسیر پاییز بشن ؟؟...چرا .....چرا .....چرا

منتظر شکفتن کدوم شکوفه تو باغ دلم باشم ؟   امشب دلم عجيب گرفته از خودم
کاش نردب
وني بود که تا خدا ميرفت
من امشب تمام ا
ونو مي پيمودم وسپيده دم مي رسيدم به آسمون
اونجا که بوي بهار ميده و پر از درختاني که پرندهاي معرفت لونه دارن رو شاخه هاي صداقت
ومن
م با شوقي کودکانه با پروانه هاي محبت بازي ميکردم وگلهاي مهر را ميبوييدم
 روي علف هاي راستي قدم ميزدم وتا انتهاي باغ پا برهنه ميدويدم 
خدايا
منو که امشب از هيچ تهي هستم قبولم کن
دعاي امشب من
اینه...
خدايا پناهم
ون باش که ما بي پناهيم
اگر پناهي هم داشتيم جز تو
نمی تونه کسی باشد
پس اي پناه بي پناهان ما ر
و که از هيچ تهي هستيم سرشارمان کن از هستي واقعي!

اما با همه ی اینا بازم دلم بهونشو میگیره به من چه بزار مردم هرچی می خوان بگن اصلا خیال اینو بکنن که خرم بازم میگم خیالی نیست

همیشه آروم و بی بهونه از کوچه پس کوچه هایه دلم می گذره اولین کسیه که پاشو تو کلبه ی کوچک احساسم گذاشته تموم آسمون من تو چشاش خلاصه شده دوریش برام سخته  با رفتنش تو خودم می شکنم نمی خوام کسی شاهده شکستنم باشه به خدا طاقت دوریشو ندارم ..

....پس بامن بمون......

 


 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 23:29 | |







بسم الله الرحمن الرحيم

 

 قال الله الحکيم: يا ايها النبی انّا ارسلناک شاهداً و مبشّراً و نذيراً و داعياً إلی الله باذنه و سراجاً منيراً

اللّهم کن لّوليک الحجه بن الحسن صلواتک عليه و علی ابائه فی هذه السّاعه 
وفی  کل السّاعه  ولياً و حافظاً و قائداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتّی تسکنه
 ارضک طوعاً و  تمتّعه فيها طويلا  برحمتک يا ارحم الرّاحمين  
 
 
امروز ساگرد پدر بزرگش . از همه ی شما هایی که سر می زنین خواهش میکنم واسه شادی روحش یه  و شادی همه ی از دست رفتگانتون یه صلوات بفرستین.
ممنون می شم روز پنج شنبه اس ثواب داره.
منم به نوبه ی خودم به ودود عزیزم تسلیت میگم و واسه خودشو خانوادش از خدا آرزوی صبر دارم .
 روحشان شاد یادشان گرامی
 

 

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 16:7 | |







جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
فراموشي يعني
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند همه
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم

 

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 23:11 | |







دو قدم بیش نیست این همه راه   

راه نزدیک شد سخن کوتاه

یک قدم بر سر وجود نهی

وان دگر در بر ودود نهی

 

خدایا مواظبش باش به خودت می سپارمش پشت و پناهش باش به آرزو هاش برسون همیشه شادش کن اینه اون همه خواسته های من سر سجاده نماز ازت

 

دوست دارم .کاش می شد که.......


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 23:48 | |







بهونه ی همیشگی سلام

این شعر داداش ساجدم گفته . من که با خوندنش خیلی حال کردم

ممنون داداش گلم ...موفق باشی

 

در فراغت روزها آيلار شد

آنكه نبايد برايم يار شد

در فراغ دست هايت نازمن

چشم هايم بازهم پينار شد

رفتي و بعد از رفتنت اي بهترين

سهم من گوشه ي ديوار شد

زنده ام امّا بعد از رفتنت

آخر من طناب دار شد

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 15:42 | |







چهار شمع  به ارامي مي سوختند:
محيط ان قدر ساكت بود كه مي شد صداي صحبت انها را شنيد.
اولين شمع گفت:من صلح هستم.هيچ كس نمي تواند مرا هميشه روشن نگه دارد.فكر مي كنم كه به زودي خاموش شوم.هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود كه شعله ان كم و بعد خاموش شد.


شمع دوم گفت:من ايمان هستم.واقعا انگار كسي به من نيازي ندارد. براي همين من ديگر رغبتي ندارم كه بيشتر از اين روشن بمانم. حرف شمع ايمان كه تمام شد.نسيم ملايمي وزيد و ان را خاموش كرد.

 
وقتي نوبت به سومين شمع رسيد.با اندوه گفت:من عشق هستم. توانائي ان را ندارم كه روشن بمانم.چون مردم مرا به كناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند انها حتي فراموش كرده اند كه به نزديكترين كسان خود محبت كنند و عشق بورزند پس شمع عشق هم بي درنگ خاموش شد.

                                                                   
كودكي وارد اتاق شد و ديد كه سه شمع ديگر نمي سوزند.
گفت:شما كه مي خواستيد تا اخرين لحظه روشن بمانيد.پس چرا ديگر نمي سوزيد.
چهارمين شمع گفت:نگران نباش تا وقتي من روشن هستم. به كمك هم مي توانيم شمع هاي ديگر را روشن كنيم.من اميد هستم.چشمان كودك درخشيد شمع اميد را برداشت و بقيه  شمع ها را روشن كرد....

 

پس داداشم خواهرم هیچ وقت نا امید نباش .......

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 23:27 | |







چنان ریختم که با د ریختنم را احساس نکرد

چنان سوختم که اتش صفحه های پر شده ام را در خود فرو خورد

چنان شکستم که چهار دیواری کوچک زندگی ام شکایتی نکرد

من زندگی ام را به تو و تو را به تجربه ای نا تمام باختم

من مرگ را چشیدم

همانطور که خوشبختی را احساس کردم و محو شدم در تمام تصاویری که

به ان نقش می دادیم و هنوز.....

شب را در دایره ی کوچک زندگی ام سپری می کنم و نقطه ی اوج زندگیم

در اندوه مه گرفته و محو گشته ای می بینم

می بینی که انقدر بزرگ شده ام که دقیقه ها را به ساعت ها می فروشم و

شیرینی محبت را با تلخی دو چندان فرو می دهم و گرفتار نفرتی هستم

که زندگی ام را از من چپاول می کند

نگاه کن این تصاویر چقدر زود با هم امیختند تا من بنویسم این کلمه ها چه

اتفاقی با هم ترکیب شده اند تا من را بسازند

ولی من مات مانده ام به سیاهی به قلبی که هرگز مرا دوست نداشت

راست می گفتند من هنوز بچه ام

چرا که هنوز قانون زیستن را بلد نیستم و نوشته هایم بوی کهنگی می دهد

و نمی دانم این امتداد مرا به کجا خواهد کشاند

ولی مطمئن هستم انتهای من تو نیستی

چرا که تو معنی دوست داشتن را در خودت گم کرده ای......

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 23:26 | |







 

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 19:34 | |







تقدیم به همه ی شما هایی که به وبلاگم سر می زنید


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 19:17 | |







خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟«
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید
«
خدا لبخندی زد و پاسخ
داد:
 »
زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟
«
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟
«
خدا جواب
داد....
»
اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ
شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند«
»
اینکه سلامتی خود را به
خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند«
»
اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را
فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند«
»
اینکه
به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند«
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت
....
سپس
من سؤال کردم:
»
به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی
بیاموزند؟ «
خدا پاسخ داد
:
»
اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند
تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند«
»
اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با
دیگران مقایسه کنند«
»
اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند
«
»
اینکه
رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند«
»
یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین
ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است«
»
اینکه یاد بگیرند کسانی
هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند«
»
اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه
کنند و آن را متفاوت ببینند«
»
اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند
بلکه باید خود را نیز ببخشند«
باافتادگی خطاب به خدا گفتم
:
»
از وقتی که به
من دادید سپاسگذارم«
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها
بدانند؟ «
خدا لبخندی زد و گفت
...
»
فقط اینکه بدانند من اینجا هستم
«
«
همیشه«

 

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 12:6 | |







پایینی رو بخون شاید به دلت نشست .....اما به من حسی داد که توان به زبون اوردنشو ندارم.

 

عشقت را هرگز باز گو نکن!

        عشقی که هرگز به زبان نیاید

                مثل نسیم ملایم ساکت و نا مرئی می گذرد

                                 و همه چیز را بر سر راه خود

                                                                          تکان می هد

 

کسی را می شناسم که می گفت:

من عشقم را به زبان آوردم

                                   و قلبم را برای او گشودم

                                                                  سرد و لرزان با ترسی مرگبار

                                                                                                        و او رفت...

بعد ها مسافری بر سر راهش پیدا شد

                                ساکت و نا مرئی،مثل باد

                                                        و او عشق این مسافر را پذیرفت

                                                                                                 نه،هرگز عشقت را باز گو نکن!

 

اما من عشقم را باز گو کرده ام ..........

باقیش با اونه که واسم بمونه یا..................

 


[+] نوشته شده توسط تنهاترین تنهای دنیای تنهایی(F) در 19:30 | |







امروز حوصله ی هیچی رو ندارم نه درس و مدرسه نه حوصله ی کسی رو دارم نه چیزی می خوام تنها باشم انقدر پر غصه ام که اگه به سنگ بگم آب میشه ....

مرحم زخم دلم فقط دیدنشه که امروز چشم از دیدنش یتیم شده بود

 

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

 بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست

 

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

 

از دردی گریسته ام که از آن من نیست

 

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نسیت

 

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست

 

 

 

امروز ندیدمش خیلی دلم گرفت مثل آسمون شهرمون شایدم بدتر از اون اما از این که بارون می بارید خوشحال بودم چون تو حیات که راه می رفتم زیر بارون اشک های چشمام معلوم نبود فقط از این حسن بارون خوشم میاد .

اصلا امروز نفهمیدم که واسم چه طوری گذشت فقط نشسته بودم کنار پنجره دم شوفاژ  و داشتم بهش فکر می کردم و شر شر بارون می دیدم حس عجیبی بودش

نمی دونم  میتونی درک کنی یا نه..

اگه عاشق  باشی حتما درکم می کنی....

 

 

اینم از وبلاگ آبجی پریسام کش رفتم . بدک نیست

 

 

 

خدايا وحشت تنهايی ام کشت

کسی با قصه من آشنا نيست

در اين عالم ندارم همزبانی

به صد اندوه می نالم، روا نيست

شبم طی شد کسی بر در نکوبيد

به بالينم چراغی کس نيفروخت

نيامد ماهتابم بر لب بام

دلم از اين همه بيگانگی سوخت  

به روی من نمی خندد اميدم

شراب زندگی در ساغرم نيست

نه شعرم می دهد تسکين به حالم

که غير از اشک غم در دفترم نيست  

بيا ای مرگ, جانم بر لب آمد

بيا در کلبه ام شوری برانگيز

بيا شمعی ببالينم بياويز

بيا شعری به تابوتم بياويز!