|
امروز حوصله ی هیچی رو ندارم نه درس و مدرسه نه حوصله ی کسی رو دارم نه چیزی می خوام تنها باشم انقدر پر غصه ام که اگه به سنگ بگم آب میشه ....
مرحم زخم دلم فقط دیدنشه که امروز چشم از دیدنش یتیم شده بود
از رنجی خسته ام که از آن من نیست
بر خاکی نشسته ام که از آن من نیست
با نامی زیسته ام که از آن من نیست
از دردی گریسته ام که از آن من نیست
از لذتی جان گرفته ام که از آن من نسیت
به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست
امروز ندیدمش خیلی دلم گرفت مثل آسمون شهرمون شایدم بدتر از اون اما از این که بارون می بارید خوشحال بودم چون تو حیات که راه می رفتم زیر بارون اشک های چشمام معلوم نبود فقط از این حسن بارون خوشم میاد .
اصلا امروز نفهمیدم که واسم چه طوری گذشت فقط نشسته بودم کنار پنجره دم شوفاژ و داشتم بهش فکر می کردم و شر شر بارون می دیدم حس عجیبی بودش
نمی دونم میتونی درک کنی یا نه..
اگه عاشق باشی حتما درکم می کنی....
اینم از وبلاگ آبجی پریسام کش رفتم . بدک نیست
خدايا وحشت تنهايی ام کشت
کسی با قصه من آشنا نيست
در اين عالم ندارم همزبانی
به صد اندوه می نالم، روا نيست
شبم طی شد کسی بر در نکوبيد
به بالينم چراغی کس نيفروخت
نيامد ماهتابم بر لب بام
دلم از اين همه بيگانگی سوخت
به روی من نمی خندد اميدم
شراب زندگی در ساغرم نيست
نه شعرم می دهد تسکين به حالم
که غير از اشک غم در دفترم نيست
بيا ای مرگ, جانم بر لب آمد
بيا در کلبه ام شوری برانگيز
بيا شمعی ببالينم بياويز
بيا شعری به تابوتم بياويز! |